وب نوشت های مهدی عتیق گلباف
اجتماعی / فرهنگی / هنری
نشر زیبایی چشم ده زیبایی جذابیت زیبایی و پایداری دهنده زیبایی که من و تو را در روشنایی این زیبایی آورده و با این زیبایی زندگی میدهد. بنام زیبا هر چه رنگ دارم به تن کلک خواهم ریخت رنگ ها را به دشت و دمن خیالم خواهم پاشید من در جشن زندگی رنگین کمانها آذین خواهم کرد به رنگ باران زندگی خواهم ساخت من جانشین نقاش زیبائیهایم به ندای دلم رنگ خواهم زد هر چه پژواک زیبایی هست به صورتها خواهم آورد بر لبخند خواهم ریخت... معجزه های زندگی را جمع میکنم همه اش را از تو تفریق میکنم چیزی باقی نمی ماند. جز سردی زندگی فطرت تو از جنس معجزه است و زندگی اجازه ای برای تماشای معجزه هاست نه توقف در سردابه های زمان و مکان اعجاز کن معجزه زندگی. کمی از لطافتت را که برداشته بودم بر گل رز عالم ریختم تا بهانه ای در شان تو باشد که برای تو هدیه بدهم والا دست خالی می ماندم روزت مبارک هر روز کتاب محبت آفرینش را بخوانم خودم را در فطرت خود بچینم حجم دلم را بسنجم که چه بزرگ در درونش جا میگیرد. و خودم را معنا کنم تو را میبینم و میفهم که باید با تو و در کنار تو خودم را معنا کنم اما این هنوز ابتدای کار است جلوتر که برویم مطلع بزرگی در کار است باز باید آنجا هم خودم را معنا کنم بدانم، بفهمم،بیابم، و عشق طلوع کند آنجا هم باید خودم را معنا کنم ولی در آینه محبت دوست از هر جا که بیائیم، راه از فنای کوی دوست میگذرد باید خودم را معنا کنم میان زمان و مکان و راز کائنات خودم را معنا کنم او که باشد من معنا شده ام من ذوب او میشوم معنا که میشوم، میبینم او هست منم که خودم را برای او جستجو میکنم مملو از عشق هر جه درنگ کنم بهمان قدر خطر کرده ام سهم ما از این دنیا همین خالی نبودنهاست و این لایتناهی برای بینهایت طلبی ماست هوشیار باشیم آسمان مال من است عشق؛ نور؛ زیبایی؛ مال من است پر پر باید شد دری برای رسیدن یا پنجره ای برای تماشا یا تابلویی برای یادآوری "لطافت" دارم همچنان مقابل لبخند صورت آفرینش قرار دارد خیلی بهم نزدیکند بینیم چسب بینی آفرینش ست شنفتن دارد نفس عطرآگین بهارش کودک نگاهم با چشم بنفشه آفرینش مانوس شده عطوفت او برای ماست و در دستان ما خوشحال باشیم نجوا میطلبد روان جدا افتاده از این تن نرم و آرام و دلنشین چرا که خیال مرا فقط در کهکشان وجود تو سر به بالین آرامش دارد ای سپهر اندیش نیلی ام نیلی ام باش باش تا باشم نیلی سپهر اندیش تو ولی به گوش دلم نمی رسند نمی شنوم سلام کسی را در این آبادی آیا دلی نیست که با محبت عجین شده باشد. تا سلامش از دل باشد مهم نیست عزیزم با دل و جانم می شنوم سلام تو را و از دلم می گویم سلام. سلام
| Design By : Night Skin |


