تبليغاتX
وب نوشت های مهدی عتیق گلباف
اجتماعی / فرهنگی / هنری

آمدم در گوشی بهت بگم

مشتی ترانه با اندکی شعر و ساز بردار و از قطار زمان بیرون بپر والا این قطار زمان با این سرعت ما را به پرتگاه احساس خواهد برد

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 8:37 | لینک  | 

 چه بی رحمانه در سرمای خیابانهای زندگی در کنار همین آبهای یخ بسته، خودم را برای یک شاعره منتظر گذاشته ام تا بیاید و احساس مرا رنگ آمیزی کند. همه مدادهای احساسم پر از رنگهای شاد و دلنشین است تنها یک لبخند، خیلی از فاصله های سیاه و سفید مرا رنگین خواهد نمود. کودک وار سادگی را در دستانم به بازی آورده ام. میترسم وقت به پایان خود برسد ولی من در آغاز سرودن غزل زندگی بمانم و ببازم. ترسی مرا به نظم و قافیه در آورده ولی تک بیت شعر من هیچ قیافه یک غزل را به خود نگرفته. گویا سردی این دستان همچنان سردتر خواهد شد. می دانم اگر اینگونه ادامه یابد افراط سردی زندگی من بصورت خطی همچنان روبه کاهش خواهد رفت.
نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 13:10 | لینک  | 

امروزها که میگذرد کسی در باد مرا صدا میزند

این تصویر من در آئینه خیال و اندیشه ام است.

خیال اختیاری است که سقف ندارد و من در این فضای نامحدود به دنبال خودم هستم. چون من نامحدودم و خیلی زود به چیزهای کوچک راضی نمیشوم.

همواره با داشته های خود دلخوشم هر چند بیشتر در آینده زندگی میکنم ولی حال را برای خودم تنگ میبینم.

مثبیت بینی و مثبت اندیشی را از پدرم بزرگوارم به ارث دارم و این بهترین ملودی آرامش دهنده من در زندگی ام است. و ارثی که در حیات پدرم به عنوان بزرگترین سرمایه روحی از آن استفاده های بزرگ داشته و دارم.

به نوعی تمام رویاهای من رنگی است. شادی نهانی در دلم نهفته است و سکوت را بر سخن ترجیح میدهم مگر برای دوستان صمیمی و هم روحیه ام که خیلی پرحرف و شوخی کنم. چون عطر سکوت همواره برای خودم و دیگران دلنشین و معطر است.

وبلاگ ویترینی از تصویر هویت من است .که وجهی از آن در این عرصه به نمایش دار آمده.

به امید روزهای بارانی

 

همواره

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 12:49 | لینک  | 

عظمت باید در نگاه آدمی باشد نه به چیزی که می نگری
نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 11:57 | لینک  | 

" بي‌پاسخ "

 

در تاريكي بي‌آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روئيد

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون نهادم

اتاقي بي‌ر‌وزن تهي نگاهم را پر كرد

سايه‌اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي‌ام در جاي گمشده‌اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بي‌خودانه همه خلوت‌ها را به هم مي‌زد

و در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي‌رفت

من در پس در تنها مانده بودم

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده‌ام

گويي وجودم در پاي اين در جاي مانده بود

در گنگي آن ريشه داشت

آيا زندگي‌ام صدايي بي‌پاسخ نبود؟

در اتاق بي‌روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود

آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود؟

در تاريكي بي‌آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود

پس من كجا بودم؟

حس كردم جايي به بيداري مي‌رسم

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

در اتاق بي‌روزن

انعكاسي نوسان داشت

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي‌آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود

 

سهراب

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 13:31 | لینک  | 

اگر تمام تاریکیهای دنیا جمع شوند

نمی توانند

روشنایی یک شمع را از بین ببرند

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 11:3 | لینک  | 

ترنم

هر جا سلامي گفته مي‌شود شادي من مي شكفد

 من به ديدارهاي عيد خرامانم.

مثل انتظار كودكي به عيديانه

به قلبهاي مردم چشم دوخته‌ام.

تا از كيسهء دلشان

خوشي برايم خرج نمايند.

چه نياز ساده‌اي

و چه انرژي مثبتي

كه بزرگي آن به اندازهء صفاي دلشان است

و صفاي دل آنها با درك بي‌رنگ من اندازه‌گيري مي‌شود.

من زنده شدن گياهان را مي‌شنوم

و صداي پاي تحول را مي‌بويم.

من به قرمزي سيبي خوشحالم

و به سفيدي يك شكوفه دلشادم.

من به دلبستگي آگاهي

به نياز دل يك درخت به هواي بهاري

به نگاه نيازمند يك عاشق از معشوق فرهمندم.

 

جويباري از احساس جاريست

و قشنگي آسماني كه در تب و تاپ است كه

شب را با ستاره

و روز را با خورشيد آرايش مي‌كند

من در عمرم نديدم كه اين تحولات خسته شوند

تا نتوانند دل مرا

كه به نسيمي قانع است

و به ذره آرامشي خرسند،

خوشحال كنند

 

وقتي سيب باشد

شادابي قرمز رنگ را نيز به همراه دارد

و چه فيلسوفانه ما از آن به تنديس عشق ياد ميكنيم.

من هنوز در تولد سيبي در دامن خاك، به همراه رنگ قرمز، توام با نرميت، تلفيقي از ميوه و آب، با مزهء منحصر به فرداش با دامني از تخمه‌هاي وارثتي كه به جا خواهد گذاشت متحيرم.

و تحيري مضاعف كه با گذشت قرنها

هنوز اصالت رنگ

نرميت

آبداري

مزه

ارث و ميراث

شكل

اندازه

... خود را از دست نداده و يا تغيير نكرده است

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 22:40 | لینک  | 

در این هیاهوی ریاست و ارزش طلبی شهروندان درجه سومی و تعدادی از این بی سوادان و بی فرهنگ و بی نظر راه افتاده اند و بدون جنگ و خونریزی ضمن تصرف شهر بلایی بر سر آن می آورند که دیگر جای هیچ جای گلایه نمانده

امروز اعلام می دارم حقوق و حنی خود شهروند درجه یک در ملع عام اعدام گردیده

 

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 11:33 | لینک  | 

بعد از مدتی که به نیمه خودم فکر می کردم بالاخره به این نتیجه رسیده ام که تفاهم یعنی درک یکسان از اتفاقات و یا وقایعی که در اطراف و پیرامون خود می افتد.

ما دوستان و یا هم فکر هایی که برای خودمان انتخاب می کنیم و یا همسر و غیره معمولا در راستای این تعریف گنجانده می شوند:

" درک یکسان از وقایع و اتفاقات پیرامون خود."

سوال خانوادگی: وقتی لیوانی از روی میز می افتد و می شکند زن و شوهر به چه چیز فکر می کنند. اولین واکنش آنها چیست؟

آیا به ارزش ریالی آن فکر می کنند

آیا به جراحت پای کسی فکر می کنند

آیا به دنبال متهم می گردند

و صد آیای دیگر

اینجاست که سنگ محک به میان می آید

سوال شهروندی: وقتی آشکالی از درون یک اتومبیل به بیرون پرتاب می شود دو شهروند به چه چیز فکر می کنند؟

آیا به عمق کمبود فرهنگ شهروندی می اندیشند و به گرید بندی(درجه بندی) شخص پرداخته و عکس العمل نشان می دهند

آیا این عمل را طبیعی و در عرف جامعه جهان سومی پنداشته و از کنار آن خیلی خونسردانه رد می شوند

آیا سریع به توجیه شهرداری پرداخته و تعهد پاکیزگی را از شهروند ساقط می نمایند

و یا یک دهاتی تازه به شهر رسیده است که اصلا چیری از این حرفها حالیش نیست 

و آیاهای دیگر

سوال دوستانه: وقتی

می خواهم از مرز عفت نگذرم و بقیه را مطرح نمی کنم

....

 

 

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 11:29 | لینک  | 

امروز روز احسان و نیکوکاری بود با همه ارزشی که احسان و نیکو کاری برای من به ارث رسیده یک غلط مصطلح را هرگز نمی توانم فراموش کنم چرا که همواره مرا اذیت می کند و آن این جمله است:

"بیائید شادیهایمان را تقسیم کنیم." شادی در عالم مجرد وجود دارد و آن تقسیم نشدنیست بلکه این جمله از وجودم ندا می زند.

 " بیائید شادیهایمان را تکثیر کنیم." 

و بس.

نوشته شده توسط مهدی عتیق گلباف در ساعت 11:7 | لینک  |